هفته سخت وبد
تموم شد بالاخره این یه هفته هم تموم شد. هفته ای که برام چندسال گذشت ثانیه هایی که حالت بد بود وبیتاب بودی سالها برمن گذشت وقتی با دارو خواب میرفتی گریه میکردم ازدرون دادمیزدم نعره سرمیدادم که چرا بیشتر مراقبت نبود پسرم عزیز دلم ببخش مرا یادم که میاید اشکم سرازیر میشود همه زندگیمی چهارشنبه 7/4/91: از صبح بیحال بودی وچندبارحرارتت رو گرفتم 37.2تا37.5بود. کم کم...
نویسنده :
مامانی
16:06
اولین عید نیمه شعبان
دامن علقمه را عطر گل ياس يکي است قمر بني هاشميان در همه ناس يکي است سير کردم عدد ابجد و ديدم به حساب نام زيباي اباصالح و عباس يکي است * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * ما معتقديم که عشق سر خواهد زد بر پشت ستم کسي تير خواهد زد سوگند به هر چهارده آيه نور سوگند به زخم هاي سرشار غرور آخر شب سرد ما سحر مي گردد مهدي به ميان شيعه برمي گردد اللهم عجل لوليک الفرج امسال اولین عید نیمه شعبان که تو نی نی خوشکل پیشمونی. خدارو شکر میکنم بخاطر وجود تو نازنین. با اینکه هنوز حالت خوب نبود ولی رفتیم مولودی خونه دختر خاله من سمانه خانم. خیلی خوشت اومد ماکه دست میزدیم شما هم نی نای میکردی. شب ...
نویسنده :
مامانی
15:31
مریضیت و کباب شدن دل رعنااااااااااااااااااااااااااااا....!!!
سلام جیجر خاله... الهی رعنا واست بمیره آخه چند روزی مریض شدی قند عسل......4 روز پیش یه ذره سرفه میکردی و همین...اما روزبه روز بدتر شدی....تا یه روز آخر که تب کردی..وای چقده حالت بد بود..اونشب مامانی میگه 300 گرم کم کردی.....الهی خاله فدات بشه..شب بعدش اونقده تب داشتی که دل آدم کباب میشد اونقده بی حال بودی حتی وقتی منم که استاد رقصتم بهت میگفتم نینای بهم گوش نمیکردی...دیگه اون دل مامانت طاقت نیاوردو بردنت دکتر.......دکی خودت نبود اما دکتر اورژانس گفتش باید بستری بشی آخ که چقد مریض بودی...الهی خاله قربونت بره...روز اول که اومدم ملاقاتت آخ خدایا دلم میخواست بمیرم چقده لاغر شده بود...رنگ به روی قشنگت نمونده بود...!!! ...
نویسنده :
مامانی
22:01
به روایت تصویر
خونه مامانی
گل مامان امروز هم رفتیم خونه مامانی. چند روزیه زانوم خیلی درد گرفته رفتیم اونجا که مثلا من استراحت کنم. کلا بیرون از خونه که باشیم عسلم نه خواب داره نه خوراک. ظهر حاجی آقا رفتن تو پارکینگ ومنم شما رو بردم تو راهرو تا غذا بخوری. شما هم کیف که اجازه داری رو زمین بازی کنی. هم غذا میخوری هم چهار دستوپا رو زمین راهرو بازی میکردی. چندبارهم از پله ها بالا رفتی که صدام میزدی بیارمت پایین. خلاصه با دست وپاو لباس خاکی اومدیم تواتاق . چون پام درد میکرد قید حموم زدمو توآشپزخونه میخواستم دست وپات رو بشورم که بعداز چند دقیقه نشستی کف ظرفشویی. بعدا عکسات رو میذارم. اینم از عکسای گلم  ...
نویسنده :
مامانی
8:21
دلمو شکوند
سیــــــــر شـــــده ام بـــس کــــه از آدمهــــــا زخــــــم خـــــورده ام خــــدا خیــــــرتـــــــــــــان دهــــد بــــه من محبتـــــ دروغیـــن تــــعارف نکنیـــــــد من سیــــــــــرم !!! ببخشیدعزیزم که اینجا مینویسم. امروز بازم از ینفر دروغ شنیدم که واقعا دلمو شکوند.خسته شدم از دروغاش خسته. همیشه دروغ میگه دیگه امروز اشکمو دراورد.اگه راستشو میگفت چیزی نمیشد .پس چرا دروغ گفت. موندم چرا دروغ میگه؟بابا من از دروغ بدم میاد متنفررررررررررررررررررررررررررررررررررررررم. خواهش میکنم دیگه دروغ نگو.هزاربار اینو بهش گفتم ولی فایده نداره.هرروز بادروغ منو سوپر...
نویسنده :
مامانی
2:19







